«شکارچی بمبها»؛ فرماندهای که تخصصش نجات شهر بود
به گزارش وبسایت صنعت جهان، زندگی یوسفعلی احدی، یک پاسدار گمنام، با لحظات تلخ و شیرین پر از رمز و راز همراه بود. او در خانوادهای متولد شد که ایمان در رگهایشان جاری بود و عشق به اهلبیت، در دلهایشان تپش داشت.
یوسفعلی در لاهرود، به دنیا آمد و در خانوادهای محقر زندگی میکرد. پدرش، مردی رنجدیده با دستان پینهبسته، که هر صبح با طلوع خورشید، به تاکستانها میرفت و با نوازش خوشههای انگور، باخدا رازونیاز میکرد. مادرش، فرشتهای در کالبد زنی روستایی که عطر نانهای تازه از تنورش، فضای خانه را پر میکرد و دعاهایش، چون پروانههایی سپید، بر سر خانواده بال میزد.
یوسفعلی کوچک، پا در جای پای پدر گذاشت و در کنار تاکستانها میدوید و برگهای مو را با نوازش لمس میکرد. او با چشمانی کنجکاو و دلی بزرگ، از همان سالهای نخستین زندگی، پا در جای پای پدر گذاشت. در کنار پدر، به درختان میوه رسیدگی میکرد و گاهی در کنار مادر، به شستن ظرفها کمک میکرد.
وقتی به سن مدرسه رسید، در دبستانی در همان لاهرود، مشق عشق و دانش آموخت. دفتر مشقش، بوی خاک میداد و مدادش، رنج پدر را روایت میکرد. اما آتش دانایی در دلش زبانه میکشید و آرزوهای بزرگ در سینهاش جای داشت.
یوسفعلی سپس روزی رسید که بار سفر بست. مانند بسیاری از جوانان همولایتی، دل از دیار خود کند تا در پایتخت، هم چراغ علم را روشن نگاه دارد و همبار خانواده را با کار و تلاش سبکتر کند. او در آن روز وداع، بوسههای مادر بر گونهاش نقشبست و دعای پدر، همراهیاش کرد. تاکستانها در باد تاب میخوردند و گویی زنجیر عشق، او را به زادگاهش پیوند میزد.
در آستانه شکفتن جوانی، وقتی برگهای خزان بر زمین میریخت و نسیم پاییزی عطر سیبهای زمردی را در هوا میپراکند، یوسفعلی دوران تحصیل را به پایان رساند. دیپلمش نهتنها یک مدرک، بلکه نشاندهندهٔ ارادهٔ آهنین پسری بود که در میان شورهزارهای محرومیت، باغ دانایی را آبیاری کرده بود.
او اکنون جوانی رشید و خوشسیما بود با نگاهی که عمق ایمان در آن موج میزد و قامتی که استواری تقوا را فریاد میزد. در این ایام، پدر و مادرش در گوشهای از اتاق، در کنار سماور زغالی و قدح چای تازهدم، درباره آینده پسرشان نجوا میکردند. بوسههای مادر بر پیشانی یوسفعلی، و نوازش دستان پینهبسته پدر بر شانهاش، زبان حالی بود که میگفت: “فرزندم، وقت آن رسیده که شاخهٔ تاک زندگیات را به داربست خانوادهای جدید متصل کنی.”
یوسفعلی سپس به پایتخت آمد و در آن نقطه از سرزمین ایران، با عشق به امام و میهن، قدم به قدم بهسمت آینده قدم گذاشت. او با کلامی آتشین و دلی سرشار از حقیقت، پردههای فریب رژیم منحوس پهلوی را کنار میزد و زخمهای کهنهٔ ملت دربند را هویدا میکرد.
سپس روزهای راهپیمایی فرارسید. یوسفعلی، شانه به شانهٔ دیگر یاوران انقلاب، در تظاهرات خیابانها حاضر میشد. چفیهٔ سپید و سیاهش، نماد مبارزه بود و مشت گرهکردهاش، نشان عزمی راسخ بود. او در میان دریای خروشان مردم، قطرهای بود که با تمام وجودش برای بهار ایران فریاد میزد.
یوسفعلی سپس به سپاهی از نور تبدیل شد که مأموریت یافته بودند تا بمبهای مرگ را خنثی کنند. او با دستانی که روزی تاکستانها را نوازش
