ماجرای عجیب «نوفل»؛ از ضربات کاراته تا التماس برای حلالیت
به گزارش وبسایت صنعت جهان، در هشت سال دفاع مقدس، رزمندگانی بودند که بعد از اسارت به اردوگاههای مخفی عراق منتقل میشدند و حتی تا سالها خانواده این آزادگان از زنده بودن آنها مطلع نبودند.
محمد سلطانی یکی از این اسرا بود که خاطرات خواندنی از دوران اسارت دارد. او در ادامه روایتی از این آزاده دفاع مقدس را به اشتراک میگذارد.
نوفل یکی از بعثیهای خبیث و شکنجهگر بود که خوشاستیل و صورت زیبایی داشت. بسیاری از اسیران ایرانی او را ترسناک میدانستند و او را به دلیل اعمال خبیثانهاش، «بچههای بند ۳ و ۴» را دل پرخونی داشتند. نوفل به اسیران، ضربات سنگین کاراته میداد و با این روش، بسیاری از آنها را شکنجه میکرد.
وقتی محمد سلطانی به بند ۳ رفت، نوفل آنجا نبود و به بیرون اردوگاه منتقل شده بود. اما یک روز خبر آمد که نوفل در حال خوابیدن، چراغ آتش میگیرد و صورت و گردنش بدجوری سوخته است. او را به بیمارستان منتقل کرده و چند هفتهای بستری بود. پس از ترخیص، زیبایی صورتش از بین رفته و آثار سوختگی شدید در صورت و گردنش بهجا مانده بود.
مدتی از این ماجرا گذشت، یک روز یکی از نگهبانها آمد پیش بچهها و از طرف نوفل طلب حلالیت کرد و گفت: «من زمانی که اردوگاه بودم و اسرا را شکنجه میکردم، از شکنجهای که به آنها میدادم لذت میبردم و پیش خانواده تعریف میکردم. مادرم به من میگفت: پسرم اینها گناه دارند، اذیتشان نکن. من اعتنا نمیکردم و با خنده میگفتم: اینها دشمن ما هستند و خیلی از ما را کشتهاند؛ هر بلایی هم سرشان بیاید حقشان است. تا اینکه آن شب آن بلا سرم آمد و فهمیدم این آه اسرا بوده که دامن من را گرفته و تقاص پس داده است.»
چند ماه از آن ماجرا گذشت و نوفل دوباره بدون کابل وارد بند ۳ شد. بچهها او را نشناختند، اما بعد که دقت کردند و آثار سوختگی را در صورتش دیدند، او را شناختند. نوفل مدتی با بچهها خوشرفتاری میکرد، اما بعد از مدتی دوباره خوی درندگیاش گُل کرد و بدون عبرتگیری از تقاصی که پس داده بود، شروع کرد به اذیت و آزار بچهها.
منبع: فارس
