درخواست شفاعت آیتالله فیض از شهیدِ کتاب «تب ناتمام»
به گزارش وبسایت صنعت جهان، هفته پیش بود که از تقریظ رهبر انقلاب بر کتاب “تب ناتمام” درباره زندگی شهید حسین دخانچی رونمایی شد. شهید دخانچی، جانباز قطع نخاعی است که بیش از ۱۷ سال توسط مادرش پرستاری شد و در اسفند سال ۱۳۸۰ به یاران شهیدش پیوست. کتاب تب ناتمام خاطرات شفاهی این مادر در طول مدت پرستاری از این شهید والا مقام است.
علی فیض همرزم و از دوستان شهید حسین دخانچی، درباره سابقه دوستیاش با این شهید گفت: من و شهید حسین دخانچی متولد یک سال هستیم و از کودکی با هم همسایه، همکلاس، همبازی و هممدرسهای بودیم. هم در صحبت، هم در مدرسه و هم در فعالیتهای انقلابی و جنگ با هم بودیم. هرچند کم سن و سال بودیم، در تظاهراتها شرکت میکردیم و در پایین کشیدن تصاویر شاه از کلاسهای دبیرستان “دین و دانش” که مقابل کوچه ما بود، همراه با دیگران نقش داشتیم.
فیض درباره شهید دخانچی گفت: حاج حسین از دانشآموزان پیشرو و کوشای مدرسه بود. در کنار درس، در فعالیتهای کتاب و کتابخوانی هم فعال بود. ورزش میکرد، جثه خوبی داشت و آمادگی بدنی هم خوب بود. صاحب ایده بود، توانمند بود، اهل مسجد و نماز جماعت بود. در کنار همه اینها، عضو بسیج مستضعفین بود و به اتفاق هم، مربی آموزش دفاعی بودیم. با همدیگر به مساجد میرفتیم و به مردم و نمازگزاران آموزش کار با اسلحه میدادیم.
یک شب بعد از نماز مغرب و عشا در همین محله نیروگاه قم به مسجد طفلان مسلم رفتیم و من دیدم جمعیت زیادی به مسجد آمده است. وقتی جمعیت را دیدم، قالب تهی کردم و با خودم گفتم چطور میخواهیم این جمعیت را مدیریت کنیم؟ اما شهید دخانچی به راحتی توانست این جمعیت را مدیریت کند و با تسلط کامل آموزش سلاح را شروع کرد و به انتها رساند. در پایان کار هم اسلحههایی را که برده بودیم برگرداندیم؛ بدون اینکه مشکلی پیش بیاید و از آنها کم شود.
وقتی از او پرسیدم چطور این جمعیت زیاد را مدیریت کردی، گفت با نام خدا و خلوصی که خدا به ما تفضل کرد، توانستیم این کار را انجام دهیم. ذکر «افوض امری الی الله، ان الله بصیر بالعباد» همیشه ذکر شروع کار حسین بود و ایشان همه امورش را به خدا میسپارد. همین صبر و ایمان به خدا بود که در سالهای جانبازی این شهید را همراهی میکرد و سالها زندگی روی تخت را بر ایشان آسان کرده بود.
فیض افزود: انگار سکون و سکوت و استراحت برای این شهید دلاور معنا نداشت و همواره در حال انجام یک کار جدید و یک اقدام ثمربخش بود؛ اعم از نگهبانی، آموزش سلاح، برنامههای فرهنگی، ورزش، صحبت با افراد، ترغیب دیگران به کار مردمی و غیره. عجیب آدمی بود.
وقتی که ایشان جانباز شدند، من گاهی وقتی کنار تخت ایشان مینشستم و روزهای کودکی و نوجوانی و جوانیاش را به یاد میآوردم که چقدر پرجنب و جوش بود، اما حالا روی تخت افتاده بود و صبوری میکرد. به خاطر همین ویژگیها بود که پدر من، آیتالله فیض، با اینکه در ارتباطات و دوستیهای ما حساسیت به خرج میداد، همیشه توصیه میکرد که با حاج حسین دخانچی رفت و آمد کنیم.
همیشه از من میپرسیدند باباجان کجا رفتی؟ عرض میکردم به کانون پرورش فکری رفتیم. میپرسید با کی رفتی؟ میگفتم با آقای دخانچی بودیم. ایشان هم تأیید میکردند و هم خوشحال میشدند که من با حاج حسین رفاقت دارم. اگر هم با یک دوست دیگری حشر و نشری داشتیم، سعی میکردیم از مسیری عبور کنیم که حاج حسین دخانچی را هم دیده باشیم و خیلی هم به پدر دروغ نگفته باشیم.
آیتالله فیض از شهید دخانچی میخواست شفاعتش کند
فیض افزود: مرحوم پدر هر از
